<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>♣ هم بلاگی ♣</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/</link>
<description>.:: یک رنگ تر از تخم ندیدم چیزی ... آن هم بشکست و دو رنگش دیدم::.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 20:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دو مرد دانشمند:</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمانی در شهر باستانی افکار،دو مرد دانشمند زندگی میکردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمیگرفتند.زیرا که یکی وجود خدایان را انکار میکرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره وجود یا عدم وجود خدایان به جر و بحث پرداختند.و پس از چند از شاعت از هم جدا شدند.آن شب،منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همان ساعت آن دانشمند دیگر،آن که به خدایان اعتقاد داشت،کتاب های مقدس خود را سوزاند.زیزا که اعتقادش را از دست داده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-         جبران خلیل جبران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوب ماه پیش نبودم...کمی با تاخیر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ولی از ماه پیش وبلاگم  دو ساله  شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دو سالی هست اینجا هستیم و دوستای خوبی از همینجا دارم که متا سفانه کمتر میبینمشون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هی فلانی .... </title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>رسم ما رسم خوشایندیست .....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;معرفت......عشق .....محبت.... ..و خدا &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هی فلانی ....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;میدانم شهرتان پر دود است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بیت اول غزل عشق آنجا، پول است &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و در آنجا هر کس ، پی احساس بود مجنون است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هی فلانی ..... اینجا....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر کسی زاده شود چند بیتی به غزل ......یعنی عشق.......مدیون است </description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 18:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقاب</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آن ها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.&lt;BR&gt;سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید: (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد: اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 12:25:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يک قابلمه پر از عشــــــق </title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;جوانک خوش تيپ از اينکه قابلمه پيرمرد به پايش خورده و يک خط منحني از جنس گرد و خاک روي شلوارش رسم کرده بود، کلي ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشيد و يک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.&lt;BR&gt;تا سرحد امکان خودم را عقب کشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه»&lt;BR&gt;از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم کرده بود، گردن کشيدم و نگاهش کردم.&lt;BR&gt;پيرمردي 70 – 75 ساله ، با کت خاکستري با بافتي درشت و ضخيم ، شلوار مشکي اش از گشادي گريه مي کرد و با تمسک به کمربند پوسيده اي ، دست و پا زنان خودش را به پيرزن چسبانده بود.&lt;BR&gt;با خودم فکر کردم و گفتم شايد مي خواهد از جايي نذري بگيرند !&lt;BR&gt;به نظرم قابلمه دو نفره بود . اما قيافه شان به اين کارها نمي خورد . تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .&lt;BR&gt;پيش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتي که اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيکش آن قدر خاکي و کثيفه ؟!&lt;BR&gt;يعني يک مشماي سالم تر گيرت نيومد که اين طوري شلوار مردمو کثيف نکني ؟!»&lt;BR&gt;شايد چيزي توي قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توي پلاستيک يک ور شده بود . اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيک بيرون مي ريخت .&lt;BR&gt;شايد هم پيدايش کردند ، مي خواهند بفروشند به نمکي ؟! يا شايد هم ترسيدند در اثر تکان هاي ماشين که آدم را مثل مشک عشاير ايل بختياري تکان مي دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري !&lt;BR&gt;توي همين فکر بودم که پيرمرد با سرفه اي سينه اش را صاف کرد و گفت : « آقا پياده مي شيم »&lt;BR&gt;مسافرهايي که سر پا ايستاده بودند ، خودشان را عقب مي کشيدند . يکي ، دو نفر هم که جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد .&lt;BR&gt;پيرمرد ، يک دويست توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت . پيرزن خيلي آرام قدم بر مي داشت . پاهايش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشيدن بدنش خسته شده بود ، روي زمين کشيده مي شد . مثل اينکه مي خواست بماند و راحت روي صندلي استراحت کند. شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند : شما برويد ما بعدا مي آييم.&lt;BR&gt;به رکاب پله هاي ماشين که رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره کرد که ميله را نگه دار و خودش پياده شد.&lt;BR&gt;قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز کرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را که روي پله اول گذاشت ، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت . دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.&lt;BR&gt;نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه ؟!&lt;BR&gt;پيرمرد و پيرزن يک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولي هنوز حتي يک قاشق هم از آن کم نشده بود . اين قابلمه شان فقط براي دو نفر غذا جا مي گرفت.
&lt;HR&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=3&gt;آنقدر رسم وفا مرده ، &lt;BR&gt;که ترسم لیلی روزی اگر زنده شود یادی ز مجنون نکند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کرد برای آنها که دوستش نداشتند </title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#cccc99 size=2&gt;دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است .تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز خط نخورده باقی بود .پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد .داد زد و بد و بیراه گفت .خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت . خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید . خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و ججار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست .بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن . &lt;BR&gt;لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد... &lt;BR&gt;خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است . و آن که امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید . و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن . &lt;BR&gt;او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید .اما می ترسید حرکت کند . می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .&lt;BR&gt;آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر ورویش پاشید . زندگی را نوشید و زندگی را بویید . و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، میتواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد . میتواند...&lt;BR&gt;او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما...&lt;BR&gt;اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد .و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .او در همان یک روز آشتی کرد وخندید و سبک شد .لذت برد و سرشار شد و بخشید .عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.&lt;BR&gt;او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود !&lt;BR&gt; عرفان نظر آهاری&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff&gt;می توان فاصله ها را برداشت، در میان من و تو فاصله هاست... گاه می اندیشم، می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 12:29:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی متفاوت</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=smalltitle&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;« وقت طلاست »&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;هیچ دقت کرده اید به گفتگوی پرنده ها با هم &lt;BR&gt;یا به گربه ای که گربه ی دیگر را می بوید &lt;BR&gt;و در گوشش چیزی می گوید &lt;BR&gt;هیچ دقت کرده اید به موج ها &lt;BR&gt;وقتی که صخره ای را زیر مشت و لگد می گیرند &lt;BR&gt;و صخره با برق چشمهایش &lt;BR&gt;آن ها را دوباره به سوی خودش می خواند &lt;BR&gt;هیچ دقت کرده اید به لرزش دم ِ دم جنبانکی &lt;BR&gt;که مورس می زند بر آب &lt;BR&gt;برای اظهار عشق &lt;BR&gt;به جلبکی که دلبری می کند در کف آب ؟ &lt;BR&gt;هیچ دقت کرده اید به شاخه ی پیری &lt;BR&gt;که باد را بهانه میکند &lt;BR&gt;تا خودش را بچسباند به شاخه های جوان ؟&lt;BR&gt;یا به وقتی که عقربه های یک ساعت روی هم می افتند &lt;BR&gt;و آرزو می کنند یا زمان کش بیاید &lt;BR&gt;یا باطری ساعت همان جا تمام شود ؟&lt;BR&gt;من هم هیچ وقت به این جور چیزها دقت نکرده ام &lt;BR&gt;مگر نه این که وقت طلاست &lt;BR&gt;و ما باید در کارهای مهم تری &lt;BR&gt;آن را به باد دهیم ؟!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حافظ موسوی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Jun 2009 12:37:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی از بستگان خدا</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cccc99&gt;شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..&lt;BR&gt;- آهای، آقا پسر!&lt;BR&gt;پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:&lt;BR&gt;- شما خدا هستید؟&lt;BR&gt;- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!&lt;BR&gt;- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=4&gt;دل انسان معبدی است که خدا در ان خانه دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 12:35:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاد</title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#cccc99 size=2&gt;استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:&quot;بله او خلق کرد&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد پرسید: &quot;آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگرد پاسخ داد: &quot;بله, آقا&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد گفت: &quot;اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: &quot;استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد پاسخ داد: &quot;البته&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگرد ایستاد و پرسید: &quot;استاد, سرما وجود دارد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد پاسخ داد: &quot;این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ &quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرد جوان گفت: &quot;در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.&quot; شاگرد ادامه داد: &quot;استاد تاریکی وجود دارد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد پاسخ داد: &quot;البته که وجود دارد&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاگرد گفت: &quot;دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در آخر مرد جوان از استاد پرسید: &quot;آقا، شیطان وجود دارد؟&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: &quot;البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=3&gt;می‌توانی تمام دنیا را به محبوبت ببخشی، اما ماندگارترین هدیه کلامی مهربانانه خواهد بود.&lt;BR&gt; ژاک پیر ریبالت&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 10:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان پسرک و سگ...!!! </title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم. کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند. پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم. کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند. پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم. و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن . یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش. اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت. یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین . کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی. پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....&lt;/FONT&gt; 
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=3&gt;لذت قدرت در اینه که وقتی می تونی یکی رو مجازات کنی ببخشیش&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 11:47:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نظرت خدا مهربون نیست ؟! </title>
<link>http://harfeshoma.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccc99&gt;جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. &lt;BR&gt;مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : &apos; وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.&apos; &lt;BR&gt;جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. &lt;BR&gt;وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! &lt;BR&gt;جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت : &lt;BR&gt;- جینی ! تو منو دوست داری؟ &lt;BR&gt;- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. &lt;BR&gt;- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!&lt;BR&gt;- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟ &lt;BR&gt;- نه عزیزم، اشکالی نداره. &lt;BR&gt;پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : &apos;شب بخیر کوچولوی من.&apos; &lt;BR&gt;هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید: &lt;BR&gt;- جینی! تو منو دوست داری؟&lt;BR&gt;اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم. &lt;BR&gt;- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده! &lt;BR&gt;- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟ &lt;BR&gt;- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! &lt;BR&gt;و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : &apos;خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.&apos; &lt;BR&gt;چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه. &lt;BR&gt;جینی گفت : &apos; پدر ، بیا اینجا.&apos; ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. &lt;BR&gt;پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. &lt;BR&gt;او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده! &lt;BR&gt;خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#cccc66 size=3&gt;به نظرت خدا مهربون نیست ؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#ccccff size=3&gt;از انسانها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند ، با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند. زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند، پس دوستشان بدار اگرچه دوستت ندارند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;&lt;BLOGEXTENDEDPOST&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=harfeshoma&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>harfeshoma</dc:creator>
<guid>http://harfeshoma.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
