تبليغاتX
♣ هم بلاگی ♣ - داستان پسرک و سگ...!!!
تبليغات

دانلود بهترین و جدیدترین آهنگها !!!

تبادل بنر با ما (کلیک کنید)

داستان پسرک و سگ...!!!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم. کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند. پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم. کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند. پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم. و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن . یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش. اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت. یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین . کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی. پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.....


لذت قدرت در اینه که وقتی می تونی یکی رو مجازات کنی ببخشیش

~ خط خطی شده توسط: من║ در تاريخ: دوشنبه 1388/01/17║ در ساعت: 15:18|لينك ثابت
عکس دوني