تبليغاتX
♣ هم بلاگی ♣
تبليغات

دانلود بهترین و جدیدترین آهنگها !!!

تبادل بنر با ما (کلیک کنید)

زندگی در جزیره
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند. دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعد مرد اول، از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا به صورتی معجزه وار تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت. دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود. پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که به درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همین جا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی ندایی از آسمان پرسید: ”چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟” پاسخ داد:” این نعمت هایی که بدست آورده ام، همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. در خواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد”. ندا مرد را سرزنش کرد: ”اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم این نعمت ها به تو رسید” مرد با حیرت پرسید: ”از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟” از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.


راه نفوذ در دیگران دانستن آرزوهایشان است

~ خط خطی شده توسط: من║ در تاريخ: چهارشنبه 1387/08/29║ در ساعت: 10:18|لينك ثابت
اینجا هم همینطور

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت مي كرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: هي پيرمرد! مردم اين شهر چه جور آدمهايي هستند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف! پيرمرد گفت: اينجا هم همين طور! بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد .پيرمرد باز هم از او پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: خوب... مهربونند. پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور!


به ياد داشته باش : به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ، به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است

~ خط خطی شده توسط: من║ در تاريخ: یکشنبه 1387/08/19║ در ساعت: 13:47|لينك ثابت
مامان و بابا
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:"من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم" مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ،مقداری پول را برای سفر شمردوکنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبرکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کردو در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هردورا درنزدیکی کیف خودقرارداد.
سپس دندان هایش رامسواک زد.
باباگفت: "فکرکردم گفتی داری می ری بخوابی" و مامان گفت:" درست شنیدی دارم میرم."
سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را درسبد انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست.
درهمان موقع بابا تلویزیون راخاموش کردو بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: " من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کارراانجام داد!


نفسیوس : به جای آنکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.

~ خط خطی شده توسط: من║ در تاريخ: یکشنبه 1387/08/12║ در ساعت: 15:29|لينك ثابت
بخوان آواز خوان کنگره های خاکی ، بخوان...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

جغدي روي کنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود.

 زندگي را تماشا ميکرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدمهايي را ميديد که به سنگ و ستون ... به در و ديوار دل ميبندند.

 جغد اما ميدانست که سنگها ترک ميخورند.. ستونها فرو ميريزند.. درها مي شکنند و ديوارها خراب ميشوند.

 او بارها و بارها تاجهاي شکسته ... غرورهاي تکه پاره شده را لابه‌لاي خاکروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود.

 او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش ميخواند و فکر ميکرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدمها با اين آواز کمي بلرزد.

 روزي کبوتري از آن حوالي رد ميشد.. آواز جغد را که شنيد گفت: بهتر است سکوت کني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان ميکني. دوستت ندارند. ميگويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد چيزي نداري.

قلب جغد پير شکست و ديگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد.

آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره‌هاي خاکي من! پس چرا ديگر آواز نميخواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل کندن ميدهد و آدمها عاشق دل بستنند. دل بستن به هرچيز کوچک و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن که ميبيند و ميانديشد به هيچ چيز دل نمي بندد.. دل نبستن سخت ترين و قشنگ‌ترين کار دنياست.

اما تو بخوان و هميشه بخوان که آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌هاي دنيا ميخواند و آن کس که ميفهمد ميداند آواز او پيغام خداست که ميگويد:

 آن چه نپايد دلبستگي را نشايد... 


برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است. وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
(دکتر علی شریعتی)

لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کنید

~ خط خطی شده توسط: من║ در تاريخ: چهارشنبه 1387/08/01║ در ساعت: 15:0|لينك ثابت
عکس دوني