¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
♥PERSPOLIS♥
قهرمانی تیممون مبارک
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
امروز مزاحمتون شدم تا بگم اگه شما هم داستانی دارید برای ما بفرستید
دیگه کم کم داستانای ما داره تموم میشه،البته حالا حالا ها دارم ولی خوب آینده نگری هم خوبه
اگه کسی هم مایل بود میتونه بعنوان نویسنده با ما همکاری کنه
خوشحال میشیم با شما همکاری کنیم اگه مایلید نظر خصوصی بزارید
سلام
امروز وبلاگ رو متفاوت بروز کردیم.امروز بجای داستان های همیشگی
یه آهنگ براتون گذاشتم
موزیک بسیار زیبای دست سرنوشت که پسر خالم(SobhKhiz) هم تو اون خونده رو
حتما دانلود كنید.
دانـــلود<سایز: 4.046 kb>
برای دانلود فایل روی لینک کلیک کنید وارد سایت آپلودر که شدید بر روی پوشه ی فایل کلیک کرده بعد گزینه ی دانلود را مشاهده می کنید...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرد ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود:
سلام بابا، يك سوال از شما بپرسم؟
بله حتمأ. چه سئوالي؟
بابا! شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي مي كني؟
فقط مي خواهم بدانم.
اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: مي شود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد؟ مرد عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سؤال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي. سريع به اتاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه اي وقت ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
پیشنهاد میکنم از دستش ندید
ادامه ...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
سلام
ظاهرا ما به یک بازی دعوت شدیم
بازی از این قراره که یه جمله قصار تو وبلاگ میزاریم که حداکثر از ۶ کلمه تشکیل شده
ماهم کلی گشتیم و این جمله رو پیدا کردیم:
انسانیت به کمال است نه جمال![]()
حالا نوبت میرسه به معرفی کسی که مارو به این بازی دعوت کرده:
------Eve------(نوشته های فریبا)------Eve------
خوب در قسمت بعدی هم میرسیم به جایی که باید نفراتی را به بازی دعوت کنیم:
و شما...
<هدف از این بازی آشنایی با دوستان وبلاگ نویس میباشد>
اگر شما هم مایل به بازی هستید پیغام بگذارید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد: مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب، آتش هاي جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



