سلام...
با اجازه ما یه دو،سه ماهی میریم مرخصی
با عرض پوزش چند وقتی نمیتونم وبلاگ رو بروز کنم ... یعنی نیستم و به نت هم دسترسی ندارم ...
اینم آخرین پست وبلاگ از الان تا دو،سه ماه آتی،هر پیشنهاد یا انتقادی داشتید ما درخدمتیم ...
بعنوان آخرین پست قبل از مرخصی هم یه داستان زیبا که یکی از دوستان برام فرستاده استفاده
میکنم ... امیدورام لذت ببرید ... یه سری هم به بلاگ قشنگ دوست عزیزم که این داستان زیبا
رو برام فرستاد بزنید....
آدرس: ای ستاره باورت نمیشود ![]()
این هم داستان زیبای گفتگوی خداوند و گنجشک<امیدوارم خوشتون بیاد>
░│▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒▓▒│░
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشته ها این گونه می گفت : می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : " ماری در لانه ات بود .خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. "
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت : " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ."
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شيطان به خداوند گفت: چگونه است كه بندگانت تو را دوست مي دارند و تو را نا فرماني مي كنند در حالي كه با من دشمن اند ولي از من اطاعت مي كنند؟! خطاب رسيد كه اي ابليس به واسطه همان دوستي كه به من دارند و دشمني كه با تو دارند از نافرماني هاي آنان در خواهم گذشت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند، اين سگ خون آلود اوست.....
صادق هدايت 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
دریا خودش را با موج تعریف می کند
جنگل
خودش را با درخت
آسمان
خودش را با ستاره ها
و من
خودم را با تو تعریف می کنم.
«اگزوپری»








![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





